خرید بک لینک
دوستی میگفت :خیلی سال پیش که دانشجو بودم بعضی اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند..

تعدادی هم برای محکم کاری دوبار این کار را انجام میدادند...

ابتدا و انتهای کلاس که مجبور بشی تمام ساعت را سر کلاس بشینی...

هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود...

هروقت این خانوم سر کلاس حاضر بود حتی اگه نصف کلاس هم غایب بودند جناب مجنون میگفت استاد همه حاضرند!

و بالعکس اگه تنها غایب کلاس این خانوم بود و بس میگفت:استاد همه امروز غایبند و هیچکس نیامده...

در اواخر دوران تحصیل باهم ازدواج کردند و دورا دور میشنیدم که بسیار خوب و خوش هستند...

امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را به این مضمون چاپ کرده است...

هیچ کس زنده نیست ... همه مرده اند...

ریششو میبینی...میترسی...

لباس روی شلوار میبینی...میترسی...

ژیگول میبینی...میترسی...

ماشین مدل بالا ازکنارت رد میشه توخیابون...میترسی...

ماشین قراضه ردمیشه...میترسی...

موتوری با اون نگاه کثیفش کنارت ویراژ میده...میترسی...

کنارخیابون یه پیرمرد نشسته کناردرخت وباهمون عینک ته استکانیش نگاهت میکنه که بادبزنه مانتوت کمی بره کنار ...میترسی...

کنارخیابون یه دسته مرد وایسادن و مثل گرگ نیگات میکنند...میترسی...

سوارتاکسی و کرایه ای هم بخوای بشی حتی اگه جلو هم بخوای بشینی که راحتتر باشی...میترسی...

مانتوی روشن بپوشی بیای توخیابون از نگاه مردها که دنبال رد لباس زیرت هستند...میترسی...

عینک آفتابی میزنی میای تو خیابون از نگاههای که دنبال چشمهای اون زیرهستد...میترسی...

بادوستات میری بیرون توکافی شاپ که باید دودسیگاربخوری...اگرم بری پارک از مردهای بیکار پارک...میترسی...

از پدری که دست پسر کوچکش راگرفته ازکنارت رد میشه وتیکه ای بارت میکنه وبه پسرش نگاه میکنه و میخنده...از هردوشون...میترسی

ترس...ترس...ترس...کابوس های روزانه و شبانه آدمهایی شده که میخوان فقط کنار آدمها تو جامعه زندگی کنند...

حالا درک میکنم که چراخیلی ازمردها برای دختران و همسران خود ماشین میگیرند تا راحت تر بتونند در جامعه رفت و آمد کنند...


برچسب: نویسنده: میلاد تاريخ: چهارشنبه 6 شهريور 1392 ساعت: 17:41

صفحه بندی